![]() |
![]() |
|
| رازی در میان نیست |
|
دخترک مویینه ی من
گریزی نیست معشوقه باید می بود تا قصه ای زاده شود و مرثیه ای سروده وقتی رها میدوی در هر کجا تا ناکجا هرگز دلواپس نگاه پر تمنای پسرکان نابالغ مباش گریزی نیست تک تک تارهای مشکی ات پرستیده میشود تا بلوغ کامل باید بشکنی تا مرد شوند همان سربازهای ناکام و سردارهای حریص. تا مبادا باکره بمیری و لذت مرگ تنها همبسترت باشد . . . دخترک می دوید پیش از آنکه بفهمد فردا روز مادر شدن است باید عبور کنند باید عبور کنند باید.... مردان باید..... . . . و من میدانم او تا ابد در انتظار کهنه سربازیست که میان دو لحظه نایاب شده ست . . . دخترک آهسته ی من بخند نادانسته مادر شو. زاده شدی بمان سایه ها را در آغوش بگیر پیش از آنکه پر شوی از نطفه های بی قلب. روحت را گدایی میکنند بفروش تا درد کشیدن را بیاموزی . . . و من چقدر درد میکنم تمام تنم تمام زنانگی ام تمام تارهای خاکستری ام از آن هنگام که تنم پر شد از ریشه های متعفن تیر میکشم افیونی دیگر میخواهم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/01/27ساعت 11:58 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره
این آخرین بیانیه ی منه |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|