![]() |
![]() |
|
| رازی در میان نیست |
|
روزی دوستی گفت فهمیدن درد دارد.
امروز فهمیدم. کنون درد میکشم و آرزو میکنم که ای کاش نمی فهمیدم. فهمیدم زن بودن چه وظیفه ی سختی ست. فهمیدم روی جدول ها نمی توانم پرواز کنم. (در کودکی میتوانستم) فهمیدم گم شده ام. فهمیدم کسی گم شدن مرا نفهمیده. و کسی نفهمید من دیگر پشت آن پنجره نیستم.و نفهمید.. فهمیدم سیبی که پدر خورد طعم توت فرنگی داشته. فهمیدم آرزوهایم تا آسمان دوم بیشتر نمیرود. (در کودکی تا طبقه هفتم میرفت) فهمیدم بزرگ شده ام و بالغ.(۲۷ سالگی دیگر بلوغ به حساب می آید اما من هنوز پانزده سال بیشتر ندارم) فهمیدم کابوسهای نیمه شبم را تعبیری نیست. نه چپ نه راست. فهمیدم رنگها رنگ باخته اند. فهمیدم سکوت علامت رضا نیست. فهمیدم آب نطلبیده مراد نیست بهانه ای ست برای قربانی. فهمیدم زندگی تعریف تازه ای پیدا کرده فهمیدم دیگر نمی توانم. نمی توانم. نمی توانم........ و من خسته ام. خسته ام. خسته ام. خسته ام. و من درد می کشم. درد می کشم. درد می کشم. درد می کشم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/12ساعت 0:50 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره
این آخرین بیانیه ی منه |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|