![]() |
![]() |
|
| هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره! این آخرین بیانیه من ست. |
|
خوان چندم بود که باران نمی بارید اما من از توهم پاییز گونه ام خیس بود و در کوچه ای دراز که نه بر پله ها گسترده شده بودم. تو آمدی ترسان از وحشت سکوت من ، میخکوب رو به رویم ایستاده بودی. نرفتی هیچ نگفتی دستم می لرزید دستت گرم بود
خوان چندم بود که من خندیدم از مستی به خدا بیراه گفتم و حکم صادر کردم. تو ترسیدی وقتی سایه ام را بر دیوار چسباندم و سکه پراندم از پنجره بیرون. ترسیدی وقتی بر تنت یادگاری کندم. لبخند که زدی من دیوانه شدم.
خوان چندم بود که خیره ماندم؟ نامه های معشوقه های پیشین ات را سوزاندی و من موهایم را . خیس بود مه شد گرم نشدیم ما از کجا گریخته بودیم؟ ما کجا پناه گرفته بودیم؟
خوان چندم بود؟ همان که هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ دری باز نشد. همان که نیم نگاهی هم به هم نکردیم همان هیچ کس صدایمان نکرد همان که غرشی از جا نپراندمان همان که نبودیم و بودیم همان که گرم هم نبود و سرد همان که پشت به هم زل زده به دیوار ماندیم
خوان چندم بود که فهمیدی عاشقم شدی دستم شکسته بود قلب ات برایم شراب آوردی که توبه کنم برایم تمام چراغ ها را سوزاندی تا آرام با دردی مزمن به خواب روم برایم تمام حرفهای نگفته را نگفتی و من می دانستم. همه چیز را صدای قلب ات هراسان بود.
خوان چندم بود که رقصیدم با نگاه ات مرا می چرخاندی و من خود را به چشمانت سپرده بودم تا جهان رقصید و من سجده کردم تن ات چه سرد بود و نگاهت
خوان چندم بود که گم شدیم پنجره ها بسته بودند که صاعقه زد چونان کودکی رها شده در بیابان به هر طرف چنگ میزدم. شمال و جنوبی نبود. تنها من بودم و من. تو رد پایت را گم کرده بودی من شانه هایت را. و تو را و تو را و تو را... خوان آخر نبود که فهمیدم تنها من ماندم و نطفه ای از آسمان در بطنم. این سر آغاز ماجرا بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/13ساعت 20:49 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رازی در میان نیست |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|