تبليغاتX
عقاید یک دلقک
رازی در میان نیست

از من هیچ مخواه

من سایه می پرستم و روزی هزار بار بر آسمان سجده ، پیشانی به خاک می سایم ، که هیچ عاقله مردی باورم نمی شود. هیچ.

.

نه از مرگ نور در ولوله ی نیمه شب روحم. که از خویشتن خویش میترسم و از بی قراری روح.

از اینهمه موج که بر چشمانم می رمبد می ترسم.

سرد ست.

صدا می آید.

از من مخواه وحشتم از تنهایی را برایت مرثیه بسرایم که از با تو بودن بیشتر در هراسم.

از من مخواه بگویمت با تو ، بی تو چه بر من گذشت.

سایه ات را بردار و از هر راه نیامده بازگرد.

من ارواح این خانه را معشوقم.

بازگرد تا هراس همخوابه های دیشبم لرزه بر اندامت نینداخته ، قبل از تولد کودکم بازگرد.

کودکی که می خندد بی آنکه دهانی داشته باشد و می گرید. بی چشم.

زرداب در رگ هایش در غلیان است و بازدم دود زده اش را با ضجه به آسمان می فرستد.

برو .

پیش از تولد کودکم که نیمی زن است و نیمی شیطان برو.

از من مخواه بازگویمت که این نطفه حاصل کدام شب بی سحر ماست.

برو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 7:36  توسط شادی باقی |