![]() |
![]() |
|
| هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره! این آخرین بیانیه من ست. |
|
کافر خطابم کن اگر به بکارت پسر اعتقاد داری. من به تعدد روح القدس سوگند میخورم. از هر آسمان که بپرسی ، می پرسمت که چرا باد نگذاشت پاسخ گویم. آفتاب خواب مرا دزدیده. سکوت جمعه و خاموشی آن شب پرسش هر نیمه شب من ست. از کجا باید آغازید؟ از کدام خدا؟ از کدام اسطوره باید بیشتر بترسم؟ از کدام طبقه میتوان سقوط مطمئن داشت؟ از کدام بیخوابی باید سحرخیز شد؟ من بازتاب سایه ی تو بر شن زارم ، هوس کشیدن سیگار دم صبح. من عطش بلعیدن گرگ و میش سحر هستم. بیا بحث فلسفی کنیم. آقا اولین بار که به شما تجاوز شد کی بود؟ آقا شما خوشبختید؟ آقا چایی میل دارید یا بوی توت فرنگی؟ مرا بتکانید . در باد پهن کنید. من باریده ام. به تعدد روح القدس قسم بی خوابی من از سر ِ مستی نیست ، من از مرگ میترسم. من باکره تصلیب شدن را هرگز نپرستیدم. من شبدر 4 برگ جویدن را محکوم میکنم. من من دیشب در خواب شعر گفتم. آنقدر گفتم که آسوده بیخواب شدم. من دیشب هی شاشیدم و استغفار کردم. بعد از مدتها روشنفکر شدم و بحث ادبی کردم. من سیب گاز زده ی دیگری را لیسیدم و قل دادم روی اسفالت کوچه. میخندی؟ کابوس دیشب ات را به من بده تا خواب های ندیده ام را برات لالایی بخوانم. میوه میخوری؟ الله ! چه بزرگ شدی!؟ تنهایی به مستراح میروی!؟ بخواب کودکم شاید فردا زاییدمت. سرت را به پایم بسای تا سرت را بجورم. جوری که تک تک موهات از ترس گم شوند. تا بالشم سرد نشده بخواب ، میخواهم به پدر فکر کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/18ساعت 12:10 توسط شادی باقی |
|
|
ایستاده ام میان جاده ای که در هیچ نقشه ای نیست. برگهای زیتون می لرززززند. من سقوط میکنم. ساز سرما کوک میشود در دستگاه زمهریر. صدایت میکنم. می خندی. از پیرمردی سراغت را میگیرم. عطسه میکند. تو می افتی روی زمین. زمین همان زنی ست که مادر خطابش میکنند. گاهی. او هر روز میزاید ، گاهی با درد گاهی با مرگ. پیرمرد عطسه میکند. زمین زنی ست که با ریشه ها میخوابد. نشمه ی پیری ست که با هر جنازه ی کپک زده ای هم آغوشی کرده. او فرزندان حرامزاده اش را هر کجا میگذارد سر راه. گاه در رحم دختری باکره، گاه در گلدانی ترک برداشته. زمین همان فاحشه ی کهنسال است که پستان هایش از سنگ شد ، بس که شیطان را وسوسه کرد. اینجا هیچ کجا نیست. اینجا دلهره میشوم. سایه ام را گم کردم لا به لای لایه های بطن مادرم. عطسه میکنم. خون قی میکنم. چقدر حال من خوب است. شما هم یک فنجان قهوه میل دارید؟ میل شما به چه میکشد؟ به لبهای ترک خورده ی دختری میان بسترتان یا به میان سینه های زن همسایه مان؟؟ همیشه چشم شما به مال دیگران بود. قهوه ات را بخور ، چه کار به کار آنها داری! این جا را گم کرده ام. شاید مرد همسایه مان مرا گم کرده! میترسم از این ازدحام خاموش . میترسم از فال ئی چینگ. میترسم ا ز 48 ساعت هیچکس شدن. من از این عطسه های پی درپی میترسم. اصلا بیا سایه ی من باش. با هم میرویم تا دل زمین. زمین دل داشت روزی. همیشه که اینطور نبود. زمین زنی بود که دل داشت. یادت باشد. از اول روسپید نبود. برگهای زیتون میلرزند. پیرمردی عطسه میکند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/07/09ساعت 17:51 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رازی در میان نیست |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|