![]() |
![]() |
|
| هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره! این آخرین بیانیه من ست. |
|
مرا باید ببینی! که چگونه چنگالهایم پوسته های زیرزمینی تر شده ی آسمان تان را می دَرَد از هم که ناگاهی برای بودن ثانیه ای یا که ماندنش ستاره می ترکانم. به هر سختی ، به هر سمتی ، سویی که نباشی باز هم دل ما ، مات است از تشرهای بی گاه شاه تو. از هر سمتی که بخوانیم باز مرا از تو فاصله ها مانده تا فردا که بیایی باز هم ، جمجمه هامان در هم شکسته میبینی بزرگ و از اکنون تا هزار سال بعد هم نشسته ام کنار جدولهای کپک زده تا تو بیایی. هرچه در آینه های بی زنگار میکاوم پیشانیم را ، باز میبینم انتظارِ سیاه شده کتیبه ای آن بالا. هی تو! می خواهم که نخواهمت. میخواهم که توانستنی باشم تا تو تمام شوی تا ته خط. مرا سوزاندی که گرم شوم و خود لرزززیدی. کاش فکری به حال هم میکردیم. پاییز شدیم ، زرد شدیم ، ریختیم ، شکستیم ، له شدیم . بی صدا. پاهایت که به زمین پیچ شدند ، لب هامان سوال تجربه کردند و لب فرو بستیم و همچنان لبخند زدیم که مبادا بفهمند درماندیم. خشک تر که شدیم تازه زخمهامان نمایان شدند و شکست مان آمد روی آب. همیشه بر عکس هم می خندیدیم . یادش به خیر می خندیدیم. صندلی هامان که خالی می شد ، دیگری سر خم نمی کرد. هم قدم هم که نبودیم دست به التماس دراز نمی کردیم. سرمان هم کج نشد. باز هم همه مدعی شدند گردن افراشته. بگذریم ، تا برسیم دوباره سر خط. گریه که نمی کنم. این فکر است که چادر زده بر چشمانم. دستمالی به من دهید مچاله تر از پیراهن دیگران ، بفشارمش میان نفس نفسهای تو من مشت نفس نفس یا که نه من مشت مشت نفس میکشم. مرا باید ببینی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/06/07ساعت 19:27 توسط شادی باقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رازی در میان نیست |
| پیوندهای روزانه |
|
فینگلیش لغت نامه دهخدا Translate text آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|