تبليغاتX
عقاید یک دلقک
هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره! این آخرین بیانیه من ست.
همیشه باد می وزد ، اما تکان نمی خورد. چسبیده اما خشک شده. صدای نفس کشیدنش گم میشود میان هوهوها. سالها پیش مرده بود، صادقانه مرد تا باور نکنیم، باور نمیکردیم اما مرده بود.
بوقها ممتد و دهانها بازند. بوق ممتد ، دهان باز و چشمی که از وحشت سرخ شده. پیراهن فرسوده اش میان چنگالهای کلاغ از هم پاشید. قبل از آنکه دستی به یاری اش پشت کند خزید و رفت و گم شد در سوراخهای چاه فاضلاب و میان دندانهای یک در میان شکسته ی موش خسته نخ نما تر شد. جریان آب سرد اما حجیم را روی صورتش حس میکرد و حرکت دم موش را کنار بینی اش. چک چک آب همچون پاندول ساعت به او میفهماند که تا ریکی زمان را کند میکند. گردنش داشت جویده میشد و همیش کمکش میکرد تا حواسش را کنترل کند شک داشت که زنده است یا نه . جرئت چشم باز کردن نداشت حجم آب از میان دندانهایش عبور میکرد و در گلویش سرازیر میشد. تمام سلولها و نسوج بدنش پر شده بود از بویی که غلظتش بیشتر از وزنش بود. تورم را میان مویرگهایش لمس میکرد. کار موش تمام شده بود و حالا دمش را روی چشمان از حدقه درآمده تکان میداد. او این را میدید با اینکه چشمانش بسته بود. گوشش سبک تر میشد. گویی هر لحظه ممکن است بیفتد. صدای تازه ای آمد شبیه مگسی که از بس کثافت سر کشیده بالهایش تاب سنگینی اش را ندارد. وزن مگس را روی انگشتها و بعد بینی اش حس کرد. باید عطسه میکرد اما ریه اش مملو از لجن شده بود. موش از شراکت با مگس خشنود نبود . ناچار او را رها کرد. گوشش نیمه جویده رها شده بود و این مسئله او را آزار میداد.
رگهایش کش می آمد. دمای آب متغیر بود . داغ میشد و هی داغ میشد.
آب چشمهایش را پوشاند. گه گاه از گردنش حباب خارج مشیدیاد ساعتی پیش افتاد که بر لبه جدول راه میرفت. قدمهایش را میشمرد . 1..2..3 ... دقیقا گام چندم بود که صدای ترمز اتومبیل و جیغ یک زن و شکستن شیشه شمارش او را مختل کرد. نمی فهمید این همه صدا چگونه یکجا جمع شدند. حس کرد چیزی او را به درون زمین میمکد. لبهاش داشت تبخیر میشد همینطور لبخند ماسیده اش از سالها پیش.
صدای جیغ در گوشش رسوب میکرد. و موش آنها را می لیسید. جاذبه زمین تحریک شده بود آن هم با آب داغی که در گلویش غل غل میکرد . دیگر حتا اگر جرئتش را هم داشت نمی توانست چشم باز کند. خودش را جزئی از آن مایع لزجی که روی بدنش در حرکت بود میدید. عبور سنگها و ریشه های درخت را از سلولها و بافتهایش حس میکرد. مغزش ریشه کرده بود. خاک نرم تر شده بود. ناگهان دریافت که اتصال گوش و سرش قطع شده. مطمئنا به یکی از سنگها گیر کرده و جا مانده بود. احساس گرسنگی نداشت فقط کمی هوس بوی نان کرده بود.
خوشحال شد ، دیگر حرکت نمیکرد و ساکن شده بود. مغزش داشت منتشر میشد.
او خیلی وقت پیش مرده بود احتمالا همان عصری که بالای پل عابر پیاده ایستاده بود. درست وسط ، نه نه کمی اینطرف تر که ماشینها از زیر پایش فرار میکردندو ...
نه نه من دقیقا تاریخش را یادداشت کردم. اول ماه بود که برایش کیک تولد هم گرفته بودند. چند سالش شده بود نمیدانم اما فکر کردن را همان روز یاد گرفت. دقیقا همان روز مرد.
شمعها را که میخواست فوت کند آرزو کرد. از همان آرزوها که نباید به کسی گفتو گفت.
میزها به هم ریخته نبود و کسی سوت نمیزند و ناخنی هم به دیوار کشیده نشده بود اما ذهنش مشوش بود......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 23:18  توسط شادی باقی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

رازی در میان نیست

پیوندهای روزانه
فینگلیش
لغت نامه دهخدا
Translate text
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
85/08/01 - 85/08/30
85/06/01 - 85/06/31
پیوندها
akkasee
خوابگرد
کتابخانه مجازی ایران
وازنا
ایران تیاتر
جن و پری
شبلی
تارا حمسی
یادداشت های روزانه ی یک انسان!
بدون مرز
مسافر شب
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
دریا روندگان جزیره ی تنهایی
سیاه مشق
فرزندم رجب
سین دخت
فسانه
نقد فیلم
فهمیدن درد داره
روزگردی های یک مارمولک
اسلپ استیک
آرام روانشاد
فریده برازجانی
عموفیروز
امیرحسین بهبهانی‌نیا
شکلات شور
آک
بریدا
سوتیتر
گروس عبدالملکیان
گوشه گیر
شب‌های روشن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM