تبليغاتX
عقاید یک دلقک
هیچ چیز به هیچ کس هیچ ربطی نداره! این آخرین بیانیه من ست.

این تویی که میخوانی . کلمات مبهم را میگویم ، میان خطوط کج و معوج شددده ء  صفحه ء اسرار من که از هر کجا خطی و از هر کس نشانی ، نامی ، خاطره ای. از سیگارهای ممتد همه مان  تا عشق  های بی فرجام همه تان .

ملحفه های آبی که سپید ، منم که زردی پاییز را به جان میخرم . هوهوی باد مجنون تر از بید روبروی کافه آنی میرقصم . سماع ،  نه که بد باشد ها ، مشکل از چشمان ماست .

آری این تویی که میخوانی . نق نق های بی گاهم را میگویم . گاهی گاه میبینی  تقلاهای روح را میان میله های این دنیایی . میدانم موطن من اینجا نیست . نیست  شاید همانجایی که دیگران هیچستان مینامندش اگر بنامندش.

روزی که برف آمد سپید رفتم. حتا آفتاب مرداد وش ، آب نشدم.

دستهایم را همه دیده اید. نفس نفس زدنهایم را ، این تو بودی که گرمی بخشیدی به نگاهم ، دستهایم ، با نگاه ساکتت ناگاه.

حسرت فردا که به دیروز خوردیم . احساساتمان را ناگفته بلعیدیم و سکوت موسیقی دلنواز روحمان شد  و از ترس ،  پنجه ، دیوار .

به هیچ هم که اعتقاد داشته باشیم باز هم قسممان حضرت عباس و کتا ب و اوووووه

صندوقچه هامان پر ، خاطرات که فردا فردا هیهاتی داشته باشیم و دیروز دیروز را  چه خوب آه طی کردیم . زمهریر استخوان میسوزاندم  از خنده ریسه میروم و درد هم .

اصلا خنده را ترجمانی نیست که هنگام درد از خنده ریسه باز.

بودیم ما! چه کسی غایب بود؟ باشد دلخوشی معلم کلاس سوم ، که شکنجهء کم روی 8 ساله را خوب میدانست – آن وقتها 8 ساله بودم – ترس داشتم از مدرسه و خانم ....... غیبت میشود نامش بماند برای سنگهای بهشت زهرا که نه همین باغ رضوان خودمان  که روزی خدا بیامرزدش.

از زمانی که شهریور مینامندش نهراسیدیم . لرزیدیم . صندلی های کنارمان خالی و ابا نکردیم که سر بر روی شانه ء  هیچ کس بگذاریم .

سرگشتگی هامان را میگفتم که همیشه لولی وش مغموم بودیم و کلی که تقلا میکردیم تازه  ! آری زندگی باید همین باشد یک فریب ساده ء کوچک آنهم ....... کاش کوچک بود . فال حافظ هم که بلد نبودیم گاهی گاه پسری فال فروش یخه مان را میچسبید  بس بودمان که خطی بیتی  ، چیزی در حافظه مان از حافظ مرور . رندی هم که بلد بودیم باز هم کلاهمان پسٍ  معرکه شما بود که نباشد .

مارا به خیالی  واگذار . ساعتها سرخوشیم! توقعی نیست ! لبخندی هم .... نه یک سلام ، گرم هم که نباشد  شادیم که چقدر مردمان مهربان شده اند.

- نه خانم جان سلام از کوچکتر است .

شما اینهمه بزرگید که با بی سلام هم چشممان را سفید به راه کرده .

گاهی گاه این همه منتظرم که از یاد میبرم چه کسی قرار بود بیاید . کسی قرار بود بیاید؟

ما میمانیم و سیگارهای دود شده تا آهمان را پنهان کنند  ناتمام.

 شما هم که بیایی انتظار شده بخشی از روحمان . جز نمک بر زخم هنریت نیست. 

بماند بزرگ.

به یاد آن روز ها که نه همین لحظه های سپری شده سیگاری آتشزنه میکشیم  تا دوووود  دوووود  دوووووووو ر شویم

رویا که مرا میبرد تو کجایی که بشناسی ام میان کابوسها.

همین چند کلمه میماند که تو میخوانی اش کنار خط های مورب شده ء من ! که داشتم میگفتم

هنوز تویی که میخوانی ، کلمات در هم برهم همهمه ء همهء کسانی که میشناسیمشان  و یا یار یارای دوباره ماندنم نیست ، که تو را زمزمه زمزمه زمزمه میکنم .

مپوشانی میپوشانی زیر نگاه گرمت کرسی وار .

وای بر من که ساده لحظه سلاخی کردم تا تو بااااز بمانی که نیامده  رفتی  همیشه و حسرت بغل گرفتنت مانده برای دیدارهای بعدی ، آخری هم که نباشد تو مرا به صلیب میکشی  و میکشی آخر میان تردیدهایت و شاید بزرگ این تو باشی  که آخر شعرم تقدیمت میشود باز.

پیش خودمان بماند اما شنیدی که چرا همه چیز دورتر دیر شده؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 21:23  توسط شادی باقی | 

هی  سلام

روزگارمان  بد نیست

شب شب  آخر است  و هوا هست و تر میشود صداهامان .

ملالی نیست جز  جیغهای نا ممتد  دخترکان نیمه باکره

جایتان خالی نباشد سبز. همه جا سبز ، تر از چشمان او ، که نباشد.

بعضی ها از آتش میترسند  آخر

قل قل قل هو الله  احد الناسی به فکر ما نیست .

 شب شب آخر است

 هوا هست

مه هست

کنده های نیم سوخته و کاجهای گران قیمت

نق نق های آویزان

باور کن نشسته بر ابرهام

جایتان سبز ، تر از چشمان او

امشب شب آخر است به خدا

کسی که نمیفهمد حلزونها چه میکشند بر دوش .

خانه شان خالی جای یک نفر بیشتر نیست

جایتان خالی موهامان خشک نمیشوند و بادمجانها بو گرفتند

هااااااااااااااااااای کسی چایی نمی خواهد ؟

مه کوه ها را که نه 

جنگلها را بلعیده

 

  " یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

با فانوس خون داد میکشند"

   قل قل قل  قل

 هوا میکشد

به خدا شب شب آخر است

  ما را کسی نمیبیند چرا؟

+ نوشته شده در  جمعه 1385/06/17ساعت 20:24  توسط شادی باقی | 

میان خنزرپنزرهای صندوقخانه ای ،

چگونه پیدا کردی ام؟

که حتی سمساری سرسبیل هم ،

به بازیافتی تعارفم کرده بود.

آخر

سرسلامتی شما پیش کشم کرد.

زیرخاکی هم نبودم که

فقط موهام راه راه بود

آب کشیده می لر ز ز یدم

دندانهای کلید شده ی

پاهای از کار افتاده ی

مرا کش کشان میکشاندی به هرکجا،

که خودت هم شرط میبندم میدانستی ناکجاست.

بعداًها موهایم را لای کتاب دعات پیدا کردند

چندتایی عکس هم داشتم بر عکس تو

حالا چند وقتی هست که نشسته ام زیر این شیشه ی خاک گرفته

اینها هم هر روز برایم حمد و سوره میخوانند

راستی چگونه میان خنزر پنزرهای گرد و خاک گرفته بازیافتی ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/06ساعت 14:51  توسط شادی باقی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

رازی در میان نیست

پیوندهای روزانه
فینگلیش
لغت نامه دهخدا
Translate text
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
85/08/01 - 85/08/30
85/06/01 - 85/06/31
پیوندها
akkasee
خوابگرد
کتابخانه مجازی ایران
وازنا
ایران تیاتر
جن و پری
شبلی
تارا حمسی
یادداشت های روزانه ی یک انسان!
بدون مرز
مسافر شب
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
دریا روندگان جزیره ی تنهایی
سیاه مشق
فرزندم رجب
سین دخت
فسانه
نقد فیلم
فهمیدن درد داره
روزگردی های یک مارمولک
اسلپ استیک
آرام روانشاد
فریده برازجانی
عموفیروز
امیرحسین بهبهانی‌نیا
شکلات شور
آک
بریدا
سوتیتر
گروس عبدالملکیان
گوشه گیر
شب‌های روشن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM