عقاید یک دلقک
شعر شعر شعر تاتر زندگی..
|
|
تا اطلاع ثانوی حقیقت محکوم است آدمك هاي بيچاره
دل به نخها سپرده بودند هيچ نمي دانستند سر رشته به دست كيست نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
غریبه ای در خانه ست دخترک مویینه ی من
گریزی نیست معشوقه باید می بود تا قصه ای زاده شود و مرثیه ای سروده وقتی رها میدوی در هر کجا تا ناکجا هرگز دلواپس نگاه پر تمنای پسرکان نابالغ مباش گریزی نیست تک تک تارهای مشکی ات پرستیده میشود تا بلوغ کامل باید بشکنی تا مرد شوند همان سربازهای ناکام و سردارهای حریص. تا مبادا باکره بمیری و لذت مرگ تنها همبسترت باشد . . . دخترک می دوید پیش از آنکه بفهمد فردا روز مادر شدن است باید عبور کنند باید عبور کنند باید.... مردان باید..... . . . و من میدانم او تا ابد در انتظار کهنه سربازیست که میان دو لحظه نایاب شده ست . . . دخترک آهسته ی من بخند نادانسته مادر شو. زاده شدی بمان سایه ها را در آغوش بگیر پیش از آنکه پر شوی از نطفه های بی قلب. روحت را گدایی میکنند بفروش تا درد کشیدن را بیاموزی . . . و من چقدر درد میکنم تمام تنم تمام زنانگی ام تمام تارهای خاکستری ام از آن هنگام که تنم پر شد از ریشه های متعفن تیر میکشم افیونی دیگر میخواهم نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
... در رگهایم سرب جاریست
فرو میروم ... مرا به مادر بسپارید پیش از آنکه مورچه ها مرا با خود ببرند پیش از انکه بوی تنم فراموش شود مرا به مادر بسپارید نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
زمان
چه کسی زمان را کشف کرد؟
چه زمانی زمان کشف شد؟ هست همه جا هست در ایستگاه مترو پا ی تلفن زیر سایه ی هر دیوار . . . اما اینجا...! میگذرد. تند. کند . می گذرد. اینجا اتاق من است مرداب زمان دیوارهایم چنان استوارند که حتا هوا هم یارای عبورش نیست. اما زمان..... اینجا تندیس زمان را به دیوار نکوبیده ام. اما باز هم انکارش نمی توان کرد. من عقب مانده ام از زمان از تو از زن همسایه که با شتاب شیشه ها را پاک میکند مبادا زمان غافلگیرش کند. از هفت سینی که امسال نیز چیده نمیشود از هیجان مادر برای همه چیز من عقب مانده ام ایستاده ام خیره مانده ام به عبور سرسام آور زمان ، تو ، تولدم ، تولدت و (مادر به دیوارهایم فکر میکند) فردایی که آمدنش را نمی خواهم می اید گریزی نیست می خواهم برگردم..... نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
آن روزها
تو نبودی انتظار بود حسرت بود امید بود امروز تو هستی انتظار هست و حسرت نیز . . . امید کجاست نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
خوان چندم بود که باران نمی بارید اما من از توهم پاییز گونه ام خیس بود و در کوچه ای دراز که نه بر پله ها گسترده شده بودم. تو آمدی ترسان از وحشت سکوت من ، میخکوب رو به رویم ایستاده بودی. نرفتی هیچ نگفتی دستم می لرزید دستت گرم بود
خوان چندم بود که من خندیدم از مستی به خدا بیراه گفتم و حکم صادر کردم. تو ترسیدی وقتی سایه ام را بر دیوار چسباندم و سکه پراندم از پنجره بیرون. ترسیدی وقتی بر تنت یادگاری کندم. لبخند که زدی من دیوانه شدم.
خوان چندم بود که خیره ماندم؟ نامه های معشوقه های پیشین ات را سوزاندی و من موهایم را . خیس بود مه شد گرم نشدیم ما از کجا گریخته بودیم؟ ما کجا پناه گرفته بودیم؟
خوان چندم بود؟ همان که هیچ اتفاقی نیفتاد و هیچ دری باز نشد. همان که نیم نگاهی هم به هم نکردیم همان هیچ کس صدایمان نکرد همان که غرشی از جا نپراندمان همان که نبودیم و بودیم همان که گرم هم نبود و سرد همان که پشت به هم زل زده به دیوار ماندیم
خوان چندم بود که فهمیدی عاشقم شدی دستم شکسته بود قلب ات برایم شراب آوردی که توبه کنم برایم تمام چراغ ها را سوزاندی تا آرام با دردی مزمن به خواب روم برایم تمام حرفهای نگفته را نگفتی و من می دانستم. همه چیز را صدای قلب ات هراسان بود.
خوان چندم بود که رقصیدم با نگاه ات مرا می چرخاندی و من خود را به چشمانت سپرده بودم تا جهان رقصید و من سجده کردم تن ات چه سرد بود و نگاهت
خوان چندم بود که گم شدیم پنجره ها بسته بودند که صاعقه زد چونان کودکی رها شده در بیابان به هر طرف چنگ میزدم. شمال و جنوبی نبود. تنها من بودم و من. تو رد پایت را گم کرده بودی من شانه هایت را. و تو را و تو را و تو را... خوان آخر نبود که فهمیدم تنها من ماندم و نطفه ای از آسمان در بطنم. این سر آغاز ماجرا بود. نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
روزی دوستی گفت فهمیدن درد دارد.
امروز فهمیدم. کنون درد میکشم و آرزو میکنم که ای کاش نمی فهمیدم. فهمیدم زن بودن چه وظیفه ی سختی ست. فهمیدم روی جدول ها نمی توانم پرواز کنم. (در کودکی میتوانستم) فهمیدم گم شده ام. فهمیدم کسی گم شدن مرا نفهمیده. و کسی نفهمید من دیگر پشت آن پنجره نیستم.و نفهمید.. فهمیدم سیبی که پدر خورد طعم توت فرنگی داشته. فهمیدم آرزوهایم تا آسمان دوم بیشتر نمیرود. (در کودکی تا طبقه هفتم میرفت) فهمیدم بزرگ شده ام و بالغ.(۲۷ سالگی دیگر بلوغ به حساب می آید اما من هنوز پانزده سال بیشتر ندارم) فهمیدم کابوسهای نیمه شبم را تعبیری نیست. نه چپ نه راست. فهمیدم رنگها رنگ باخته اند. فهمیدم سکوت علامت رضا نیست. فهمیدم آب نطلبیده مراد نیست بهانه ای ست برای قربانی. فهمیدم زندگی تعریف تازه ای پیدا کرده فهمیدم دیگر نمی توانم. نمی توانم. نمی توانم........ و من خسته ام. خسته ام. خسته ام. خسته ام. و من درد می کشم. درد می کشم. درد می کشم. درد می کشم. نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
اینجا پنجره ها تا دم دمای صبح باز است.
اینجا می توانی با صدای بلند آواز بخوانی . تا ته جاده را بی آنکه پلک بزنی وجب کنی. می توانی بدون نقطه و کاما شعر بگویی و گور پدر رسم الخط. می توانی داستانت را به هر کسی تقدیم کنی یا حتا هیچ کس. بدون اینکه به انتشار اکاذیب متهم شوی برای کودکت لالایی بخوانی. اینجا می توانی بدون ترس از فلسفه زندگی ات حرف بزنی. چشمانت را ببندی و طعم گس شرابی را که سال پیش خوردی مزه مزه کنی. اینجا تا رهایی دو قدم بیشتر نمانده. می توانی لواشک را با بوی مورچه ببلعی بی آنکه مریض شوی. اینجا می توانی بخوابی بخوابی بخوابی به عشق فکر کنی ، به فرار ، به… اینجا می توانی بزرگترین نمایش زندگی ات را بازی کنی. حتا با سر لارنس الویه هم بازی شوی در فلان جشنواره داور. فلان کس را به قتل برسانی و دیگری را آهسته نه وحشیانه ببوسی. ای وای به کجا رسیدیم. اینجا خیال من است . آهسته گام برندار ، به هوا بپر. اینجا تا رهایی فاصله ای نیست. پرواز کن نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
بی هیچ تکانی خوابیده بودیم
سیگار بر لبم بود که برخاستی. اندیشیدی گریسته ام اما تنها اشکی فروچکید از وهم سیگار بی هیچ اندوهی. نوشته شده توسط شادی باقی | لینک ثابت | موضوع: |
|
|